بابا ازم ناراحت شدن ولی آخرم حرفمو به کرسی نشوندم و با همراه همیشگیم مطهره همسفر شدم.این سفر چند روزه با یه همدل مهربون و پر انرژی لازم بود واسه فرار کردن هر چند کوتاه از فکرکردن به بعضی مساءل
آزمون قبلی ک سخت بود،میدونم تلاشی که لازم بود نکردم.خدا جون کمکم کن سربلند باشم،با قبول شدنم این ناراحتی مامان بابا رو جبران کنم.
8/9/96 . قطار تهران-مشهد
برچسب: نویسنده: حسین نیکفر تاريخ: پنجشنبه 15 شهريور 1397 ساعت: 20:00
سفر تهرانم تموم شد و روزای پر خاطره و پر از دلتنگی برام درست شد
سه روز عالی کنار مطهره و هادی دوست قدیمی با معرفت چندساله من که فقط تو فضای مجازی میشناختمش ولی مهربونی و معرفتش از خیلیا بیشتر بود،از
برچسب: نویسنده: حسین نیکفر تاريخ: پنجشنبه 15 شهريور 1397 ساعت: 20:00
برچسب: نویسنده: حسین نیکفر تاريخ: پنجشنبه 15 شهريور 1397 ساعت: 20:00

اولین استارت جلوگیری ازیکنواخت گذشتن روزها رو زدم
باشگاه ثبت نام کردم و یکی دوساعت فارغ از همه چیز کناردوست دبیرستانم و دوستای جدید ورزش شروع کردم
راستش ایروبیک که جدی نگرفتم و فقط واسه خنده و رقصش میرم ولی بدنسازی رو مثلا جدی گرفتم :)))

برچسب: نویسنده: حسین نیکفر تاريخ: پنجشنبه 15 شهريور 1397 ساعت: 20:00
بی خوابی شبونه...خوندن همه کامنتا پیاما و شعرا...مرور روزای خوب بیرجند و دلخوشیای قشنگ اون روزا... کاش هیچ وقت اون روزا و دلخوشیاش تموم نمیشدن... دلم برای بیرجند و سرخوشیاش و حال خوبی ک داشتم تنگ شده
برچسب: نویسنده: حسین نیکفر تاريخ: پنجشنبه 15 شهريور 1397 ساعت: 20:00

روح آدم را می جوند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند ،
نه به عشق فکر می کنند نه به گذشته ها و یادشان نمی آید که روزی ، روزگاری گفته اند :
"دوستت دارم ..."

برچسب: نویسنده: حسین نیکفر تاريخ: پنجشنبه 15 شهريور 1397 ساعت: 20:00